بلاگفا یک ابزار قدرتمند برای ساخت و مدیریت وبلاگ است. بلاگفا به شما کمک می‌کند تا با سرعت و سهولت اطلاعات، خاطرات، مطالب و مقالات خود را در اینترنت منتشر کنید.

وبلاگهای بروز شده

!بخششاندوه کدام یک از ما سنگین‌تر بود در آن قرار بی‌وقت؟ من ک داشتم ب تمام دنیا نگاه می‌کردم ک خلاصه شده‌ بود در زیباشدن پیراهن سفید زشتم !! یا تو که با حزن مخصوص بازنده‌ها ب من نگاه می‌کردی که دست از خواستنش برداشته‌بودی از بس که خسته
04:01می‌خوام تا صبح و حتی بیشتر از صبح بیدار باشم تا روز رو بخوابم که ریخت این سگای هارو نبینم
......خدایا کمکم کن .. دارم دق میکنم ... داغونم .. حال روحیم وخیمه ... خیلی خیلی دارم اذیت میشم... بشدت دارم فشار روانی تحمل میکنم.. حالم خیلی بده عکسای دوسه سال پیش و نکاه نیکردم.. هنوز رنگ و رو داشتم.. هنوز یه شوقی تو چشام بود.. هنوز
بی خواب همیشهباز نمیدونم چیشده که هی بی خواب میشم‍♀‍♀‍♀ فکر کنم چون شکمم سیر نیست :( مامان شام درست نکرده بود به مام اجازه نداد شام درست کنیم، گفت ناهار دو بار براتون تخم مرغ درست کردم بستونه دیگه ... بلی من با چنین مادری دارم
گذر عمرمثلا وقتی پیر شدیم کسی در گوشمان زمزمه کند: به جهنم که پیر میشوی دیوانه،چروک زیر چشمانت همانقدر زیباست که چین روی دامنت...لرزش دستانت ان قدر به دل مچسبد که لرزش صدایت در گوشم...پیر شو بیا،فدای سرت...
تنگی نفسوقتی نمیتونی نفس بکشی ضربان قلبت بالاست حتی توان گریه هم نداری قفسه سینم میسوزه نمیتونم چشمامو روهم بزارم خدایا بخیر کن و زودتر صبح
...اون روز من واقعا تحت تنش بودم و اون اتفاق برام مثل فاجعه به نظر می رسید اما الان که خوب فکر میکنم میبینم اتفاق مهمی نیوفتاده منم چیز مهمی رو از دست ندادم اصلا چه بهتر توی اون اکیپ من واقعا آسایش نداشتم و نمیتونستم خودم باشم الان
پارت دو#طناز قلبم دیوانه وار میکوبید به سینه ام...!!! این آرتانِ من بود...؟؟!! چقدر لاغر شده چند لحظه با تعجب بهم خیره شده بود... کم کم نگاهش جاشو به عصبانیت داد و بچه رو داد بغلم!!! نمیدونستم چی بگم...رفت اتاقش!! دنبالش رفتم توی
843دیشب ک از خونه مامان جون میومدیم ب آخرین همسایه ک انجیر میدادیم بهش گفتیم فردا میایم ساعت حدود 7 وقتی رسیدیم ب کوچه دیدیم دم کوچه ست طفلک منتظر بود ما برسیم ک با ما بیاد خونه مامان جون گفت دو بار هم رفتم زنگ زدم فکر کردم دیگه